روح اشعار سر گشته
قلم خسته
و دلی در گوشه ای غمگین و تنها نشسته
کاش!
به وسعت حجم بی انتهای تنهایی
واژه ای بود و
اشکی بود و شانه ای...
کاش!
برای تمام دردهای نهفته،
حنجره ای بود به توان فریاد!
کاش!
تو بودی و صداقت و صفا
کاش!
من بودم و تو
خودم بودم و خودت
کاش...
نوشته شده توسط مهناز در شنبه نوزدهم مرداد 1387 ساعت 10:27 موضوع | لینک ثابت

ای کاش قصه ی ما می شد دوباره آغاز
می شد قفـس نباشه این آسمان پرواز
ای کاش باغ خـالی غرق ترانه می شد
هرشعربانگاهت یک عــاشقانه می شد
می شد که این کـــــبوتر پر واکند دوباره
از خواب سرخ خورشیدتاخنده ی ستاره
خوب هنوز ودیروز!خستـــه از غــــــــرورم
دریای دردم امـــــا،می سوزم وصــــــبورم
نوشته شده توسط مهناز در یکشنبه پنجم خرداد 1387 ساعت 16:30 موضوع | لینک ثابت
سلام به دوستای گلم
۱۶اردیبهشت سالها پیش چشم به اين دنيا گشودم. دنيايي با غم ها و شادي ها دنيايي با زشتي ها و زيبایي ها
دنيایي با هزاران خوبي و بدي در اين مدت سعي کردم خوب زندگي کنم سعي کردم حق رو بگم که چقدرم
سخت بود در هر زماني از زندگي خودم تجربه هاي زيادي بدست آوردم. تو اين سال ها با آدم هاي زيادي
آشنا شدم که بعضي هاشون رو نمي تونم و حق ندارم که فراموش کنم. تو همین دنیای مجازی هم دوستای
خیلی خوبی پیدا کردم.که برای همشون آرزوی خوشبختی وسعادت رو دارم.
روز تولدمه نمیدونم باید خوشحال باشم یا ناراحت .درسته یک سال بزرگتر شدم یکسال به تجربه هام اضافه
شده اما یک سال از عمرم کاسته شد ویکسال هم به مرگ نزدیکتر شدم.آیا تو این یک سال تونستم کاری کنم که
وجدانم راحت باشه وپیش خدای خودم شرمنده نباشم؟من که تلاش خودم رو کردم قبولی یا ردش دست خداست
.
نوشته شده توسط مهناز در دوشنبه شانزدهم اردیبهشت 1387 ساعت 8:27 موضوع | لینک ثابت
دوستان سلام سال نو رو با چند روز تاخیر بهتون تبریک میگم .
ایشالا سال خوبی رو شروع کرده باشین.
*******
آرزو دارم دلت مثل بهار ، پر شود از لحظه هاى ماندگار
زندگي ات خالى از اندوه و غم ، لحظه هاى شادمانى بى شمار
خانه ى قلبت پر از گلهاى ياس ، نغمه خوانِ خانه ى قلبت هزار
باغ احساست پر از گلهاى ناز ، همچو يك قالى پر از نقش و نگار
روزهايت هر يكى بهتر ز قبل ، خوش بود بر كام تو اين روزگار
*******
من نام کسی نخـــوانده ام الا تو
با هیچ کسی نمـــــانده ام الا تو
عید آمد و من خانه تکانی کردم
از دل همــــه را تکانده ام الا تو

نوشته شده توسط مهناز در دوشنبه پنجم فروردین 1387 ساعت 20:5 موضوع | لینک ثابت

تو خواهی رفت
تو خواهی رفت و من دور از تو جدالی سخت
با اندوه خواهم داشت
تو خواهی رفت و
من دیگر کسی راهمزبان خود نخواهم کرد
تمام دستها بیگانه با دستم
تمام چشمها بیگانه با چشمم
کسی درد مرا هرگز نمی فهمد
واندوه مرا از چشمهای من نمی خواند
تو خواهی رفت و
اشک من،تو را بدرود خواهد گفت
اما هرگز،
تو از یادم نخواهی رفت...
نوشته شده توسط مهناز در یکشنبه چهاردهم بهمن 1386 ساعت 18:27 موضوع | لینک ثابت
مرا با خاطراتم تنها بگذار
روزها در پی هم وشب ها در پی روزها...
می گذرد
باران آرام آرام بر شیشه ی اتاقم می کوبد.
او هم دلش گرفته...باران زیبا...
دیگر حوصله ی تماشای باران را هم ندارم...
حوصله ی خودم را هم ندارم...
دیگر گذشت زمان هم برایم مهم نیست...
بگذار تا بگذرد
مرابا خاطراتم تنها بگذار

نوشته شده توسط مهناز در شنبه بیست و چهارم آذر 1386 ساعت 21:12 موضوع | لینک ثابت

هرگز تنها نیستم
مگر نه آن که عهد کردیم
این جاده ها را بسپریم با هم؟
روزی
در تب گرما و آفتاب
زنگهای دهکده نغمه سر خواهند داد
آنک
وعده دیدار می رسد!
نوشته شده توسط مهناز در چهارشنبه نهم آبان 1386 ساعت 8:49 موضوع | لینک ثابت

باز پاییز است
باز این دل از غم دیرینه لبریز است
باز می لرزد به خود سر شاخه های بید سرگردان
باز می ریزد فرو بر چهره ام باران
باز رنجورم
خداوندا پریشانم
باز می بینم که بی تابانه گریانم
باز پاییز است
باز این دنیا غم انگیز است
باز پاییز است وهنگام جدایی ها
باز پاییز است ومرگ آشنایی ها...
نوشته شده توسط مهناز در جمعه بیستم مهر 1386 ساعت 23:34 موضوع | لینک ثابت
زنگ اول :فارسی
بابا نان داد،بابا آب داد
در کلاسهای ابتدایی به ما دروغ گفتند:
بابا نان داد!!
اگر گذرت به سفره خالی ما افتاد.
آنوقت خواهی فهمید که:
نان واژه سه حرفی است که ،فقط در کتابها میشود دید.
اگر بیایی اگر بیای
کف خانه اجاره ایمان را
با گرسنگی زینت خواهیم داد.
اگر بیایی ...
نوشته شده توسط مهناز در سه شنبه دهم مهر 1386 ساعت 1:22 موضوع | لینک ثابت

این جاده به سوی تو نمی آید.گلی در کنار آن نمی روید.
کجا بروم ؟ از که بپرسم نشانی نگاهت را؟
کجا بروم که نه قفسی باشد و نه هوسی؟
کجا بروم که نه فرهاد باشد و نه شیرینی، نه مجنون بیابان گرد و نه لیلایی،
نه یعقوب و نه پیراهنی؟
کجا بروم که تنها تو باشی و زمزمه ا ی که از تو آغاز شود و به دریایی دور بریزد؟
فقط تو باشی و نه حتی گل یاسی که عطر نفسهایت را دارد و تا آسمان قد کشیده است.
نه ستاره ای باشد و نه ماه پاره ای.
تنها نگاه تو باشد و چراغی که از خورشید رو شنتر است.
کجا بروم ؟ تو بگو! کجا بروم که جز تپشهای قلب تو ، طنینی از زندگی نباشد؟
کجا بروم ...کجا بروم که همه ی آرزوی من جز بندگی نباشد؟
محمد رضا مهدیزاده
نوشته شده توسط مهناز در یکشنبه بیست و پنجم شهریور 1386 ساعت 22:41 موضوع | لینک ثابت
آخرین نوشته ها
درباره وبلاگ

وای باران
باران
شیشه ی پنجره را باران شست
از دل من چه کسی نقش زیبای تو را خواهد شست؟
فهرست اصلی
دوستان
طلوع عشق
شادترین فرد کره خاکی
عمه ملک خان
عاشقانه ها
بچه ها بیاین گپ بزنیم
مشکی پوشان عاشق1
مشکی پوشان عاشق2
مشکی پوشان عاشق3
ادبی
آریا پسری از کوهستان
حجم شعر. شعرحجم
عشق و کامپیوتر
سرزمین مهرداد
مردان عاشق سیاهپوش
باران عشق
سفالین
رقص چشمات
ور
آبی آرام بلند
در کوی عشق دولت شاهی نمی خرند
چکاوک سرزمین عشق
الهه ی مرگ
پسر باران
ابرشلوار پوش
شعراحساس و اندیشه
افلاطون
سربازمشکی
قدرت فکرونگرش
ای کاش...
عاشقانه ها (لیلاجان)
پرنده مهاجر
نابخشوده
باورهای استوار
عشق عاشق معشوق
تلاطم عشق
آفتاب ایرانی
دل برفی
خدایی که شکست خورد
حرفهای دل پسری تنها
آرزو بارانی
داوود تیام
سکانس آخر
دوستی مهر محبت
نوشته های پیشین
مرداد 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
بهمن 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
طراح قالب
POWERED BY